به نام تو که تنها هستی و تنها تو هستی !
دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است و چون خود به قداست ماورائی خود بینا است , آن را در دیگری که می بیند, دیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.
به نام یگانه تجلی عالم زیبایی و وجود آنکه کوه های استوار و محکم در مقابل او لرزان و سست می شوند , آسمان بلند در مقابل او کوتاه و ناچیز می گردد , اقیانوسهای عمیق
و با عظمت از عظمت تهی می گردند , سیارات و ستارگان درخشان در برابر درخشش او
خاموش می گردند,..........
آنکه از نوای نی دلنشین تر, از گرمی آفتاب گرمتر, از لطافت گل لطیف تر, از باد صبا دلنواز تر,
آنکه غزلهای حافظ شیراز و مثنوی مولانا و رباعییات خیام و هفت گنج نظامی و شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی در برابر او باد هوا می شود !
نوای دلنواز نی استاد حسن کسائی هوش از سر میبرد, تار استاد جلیل شهناز لرزه بر قامت می افکند, سه تار استاد عبادی جان را به عمیق ترین اعماق خود فرو می برد
صدای ملکوتی استاد شجریان آدمی را تا آن سوی کشف ناشده ها پرواز می دهد , و........اما...اما آنجا که تویی همه به یکباره باد هوا می شوند ! گویی که از اول نبوده اند !
به نام تو که تنها هستی و تنها تو هستی.
آری تو تنها موجودیت عالم هستی هستی!
تو پرویز یاحقی (صدیقی پارسی) .
بزن که سوز دل من به ساز می گویی ز ساز دل چه شنیدی که باز می گویی
اگر حکایت پروانه می کنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز می گویی
کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد بزن که در دل این پرده راز می گویی
بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال بزن که قصه راز و نیاز می گویی
بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست بی بیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سخن عشق آن نیست که بر زبان جاری گردد به قول سعدی:
سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود
و یا در جایی دیگر می گوید :
ای مرغ سخر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد
و یا به قول شاعری دیگر :
چون همسفر عشقی دیگر ز چه اندیشی
مقصود شود حاصل چون بی خبر از خویشی
اما همچنان که وقتی جامی از می لبریز گشت دیکر تحمل و ظرفیت پذیرشش تمام می گردد و باده به بیرون می ریزد , گویی آدمی هم اینگونه است ! وگرچه جام وجود آدمی بی نهایت است , لیکن در مواجهه با زیبایی گاهی چنان مست و از خود بی خود می شود (آدمی) که نمیتواند زیبایی را در این ظرف بی نهایت بگنجاند !! و چنان مشعوف و لبریز از
شوق دیدار معشوق می گردد , که لبریز می شود :
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
بنابراین اگر گزافه گویی شد!! مقصر من نیستم ! چون اصلا منی در کار نیست. هرچه هست اوست! (یعنی پرویز یاحقی!!)
تو کیستی گه من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو به سان قایق سر گشته روی گردابم
گفتی شتاب رفتن من از برای توست آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر می گریزی وگویی که غافلی آرام سایه ای همه جا در قفای توست
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی رفتی بسوز اینهمه آتش سزای توست


